زه کمان

لغت نامه دهخدا

زه کمان. [ زِ هَِ ک َ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) شِرْع. ( دهار ). شِرْعة. قُنْب. قِناب. ( منتهی الارب ). وتر. روده تابیده که بر کمان بندند و به خاصیت ارتجاعی آن تیر را پرتاب کنند: امیر به ترکی مرا گفت زه کمان جدا کن و بر پیل رو و از آنجا بر درخت پیلبان را به زه کمان بیاویز. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 458 ).

فرهنگ فارسی

روده تابیده که بر کمان بندند وتر

جمله سازی با زه کمان

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 چو کشید شست تقدیر زه کمان وحدت بدل چو تیر از خانه نه کمان گذشتم

💡 سپهبد سوی صف پیلان دمان چو باد از کمین تاخت بر زه کمان

💡 زره‌های گردون ره تیر آهم نبندد چو بندد دلم زه کمان را

💡 هر کس که پیش نون کمان وار او بخفت در گردنش چو لام الف آمد زه کمان

💡 همی مرگ بر جنگ من هر زمان کمین سازد آورده بر زه کمان

حسنا یعنی چه؟
حسنا یعنی چه؟
معلق یعنی چه؟
معلق یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز