ریخته پا
مترادفها
آشوب، هرج و مرج، بلوا، هیاهو، آشفتگی
متضادها
نظم، آرامش، سکون، ترتیب
لغت نامه دهخدا
ریخته پا. [ ت َ / ت ِ ] ( ص مرکب ) اسبی که تناسب اعضاء و مفاصلش بغایت خوب باشد گویا به قالب ریخته اند. ( آنندراج ) ( از غیاث اللغات ):
سخت سم نرم دم آگنده سرین پهن کفل
چرب مو خشک پی افروخته سر ریخته پا.سنجر کاشی ( از آنندراج ).
فرهنگ فارسی
اسبی که تناسب اعضائ و مفاصلش بغایت خوب باشد گویا بغالب ریخته اند.
جمله سازی با ریخته پا
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 سر چه باشد که تو در راه وفا نگذاری همه جا ریزه ی دل ریخته پا نگذاری
💡 آوخ که چمن جستم و گردون عوض گل در دامن من ریخته پای طلبم را
💡 پس از اعلام نتایج انتخابات در میدان شهر، چنان هیاهویی ایجاد شد که گویی در همه جای شهر به شدت ریخته پا شده است.
💡 خبر ناگهانی رسیدن پیامگزار به دهکده باعث شد که مردم با وحشت و آشفتگی تمام، در کوچهها و بازارهای اصلی ریخته پا کنند.
💡 زمانی که رئیس شرکت از استعفای ناگهانی خود خبر داد، در میان کارکنان چنان آشفتگی و هیاهویی ریخته پا شد که مدیریت کنترل آن را از دست داد.