روح نامی
لغت نامه دهخدا
روح نامی. [ح ِ ] ( ترکیب وصفی، اِ مرکب ) روح نامیه:
گرنه عرق منبر تستی در اشجار عراق
روح نامی اره گشتستی اندر هر شجر.سنایی.رجوع به روح نامیه شود.
جمله سازی با روح نامی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 گر نه عرق منبر تستی در اشجار عراق روح نامی ارهای گشتستی اندر هر شجر
💡 در جهان از پی تمامی را مایه بخشید روح نامی را
💡 فرش خاکی میبرد اجرام علوی را فروغ روح نامی میدهد ارواح قدسی را صفا
💡 ریزد اندر پای و دست راد تو روح نامی چون خرامی در وطن