لغت نامه دهخدا
رضامند. [ رِ م َ ] ( ص مرکب ) خوشدل. ( ناظم الاطباء ). خشنود و راضی. ( آنندراج ). با رضای خاطر: همگی به امر رضامند شده. ( مجمل التواریخ گلستانه ). || قبول کننده. || اذن دهنده. ( ناظم الاطباء ).
رضامند. [ رِ م َ ] ( ص مرکب ) خوشدل. ( ناظم الاطباء ). خشنود و راضی. ( آنندراج ). با رضای خاطر: همگی به امر رضامند شده. ( مجمل التواریخ گلستانه ). || قبول کننده. || اذن دهنده. ( ناظم الاطباء ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 نگردد با یکی عالم رضامند دو عالم را به دوش خویش گیرد