لغت نامه دهخدا
رسوای. [ رُس ْ ] ( ص ) رسوا. ( از شعوری ج 2 ورق 27 ). رجوع به رسوا در همه معانی شود.
رسوای. [ رُس ْ ] ( ص ) رسوا. ( از شعوری ج 2 ورق 27 ). رجوع به رسوا در همه معانی شود.
رسوا به معنی رسوا است
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چنان رسوای عالم گشتهام در عشقبازبها که گر آیم به خاطر یار را، آواز پا دارم
💡 از فیلمها یا مجموعههای تلویزیونی که وی در آنها نقش داشته است میتوان به رسوایی در خانواده و ناتوان هستیگرا اشاره نمود.
💡 زمانی که نیکسون در باتلاق رسوایی واترگیت فرورفت، اشبروک نخستین عضو مجلس نمایندگان بود که درخواست استعفای رئیسجمهور را پیشکش کرد.
💡 به قلاشی و رسوایی چه جای طعن بر خسرو؟ چو عشق افتاد در سر، عقل را بنیاد کی ماند
💡 به بدنامی و رسوایی اسیران را مزن طعنه تو، ای زاهد، ندیده ستی بلای چشم مستانه
💡 نمایش او سالهای اندکی پس از گذراندن قانون تجارت برده یک رسوایی خلق کرد.