لغت نامه دهخدا
ردگشته. [ رَ گ َ ت َ / ت ِ ] ( ن مف مرکب ) قبول نشده. مردود. ردشده. رانده شده. دورشده. مطرود:
گرچه ز فرمان تو بگذشته ام
رد مکن کز همه ردگشته ام.نظامی.و رجوع به رد گشتن شود.
ردگشته. [ رَ گ َ ت َ / ت ِ ] ( ن مف مرکب ) قبول نشده. مردود. ردشده. رانده شده. دورشده. مطرود:
گرچه ز فرمان تو بگذشته ام
رد مکن کز همه ردگشته ام.نظامی.و رجوع به رد گشتن شود.
قبول نشده مردود رد شده رانده شده دور شده مطرود.
💡 گر نیندی واقفان امر کن در جهان رد گشته بودی این سخن
💡 گرچه ز فرمان تو بگذشتهام رد مکنم کز همه رد گشتهام