لغت نامه دهخدا
رخ افروز. [ رُ اَ ] ( نف مرکب ) رخ افروزنده. که رخ افروخته دارد. که روی بیفروزد. سرخ روی. قرمزروی. زیباروی:
گل که سلطان فصل نوروز است
در میان همه رخ افروز است.( از ترجمه محاسن اصفهان ص 100 ).
رخ افروز. [ رُ اَ ] ( نف مرکب ) رخ افروزنده. که رخ افروخته دارد. که روی بیفروزد. سرخ روی. قرمزروی. زیباروی:
گل که سلطان فصل نوروز است
در میان همه رخ افروز است.( از ترجمه محاسن اصفهان ص 100 ).
رخ افروزنده که رخ افروخته دارد
اسم: رخ افروز (دختر) (فارسی)
معنی: روشن کننده چهره، شادی آور
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ز رشگ وشاقان خسرو مه نو رخ افروز چون لعبت قندهاری
💡 از آن روی چو ماه او ز عشق حسن خواه او بیاموزید ای خوبان رخ افروزی و مه رویی