دیوان کردن
مترادفها
مجنون کردن، دیوانه کردن
متضادها
آرام کردن، عاقل کردن
لغت نامه دهخدا
دیوان کردن. [ دی ک َ دَ ] ( مص مرکب ) قضاء. حکم. قضاوت کردن. داوری کردن و حکم دادن. مظالم راندن. داد دادن. ( از یادداشت مؤلف ). || جزا دادن. کیفر دادن؛ خدا دیوانش را بکند،نفرینی است به معنی خدا او را جزای بد دهد یا خدا او را بجزای عمل بدش بگیرد. ( یادداشت مؤلف ). || تدوین کردن. جمع و گردآوری نمودن:
این فخر بس مرا که بهر دو زبان
حکمت همی مرتب و دیوان کنم.ناصرخسرو.
فرهنگ فارسی
قضائ. حکم.
جمله سازی با دیوان کردن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 این جواب غزل خواجه سناییست حزین خواهد این تازه غزل، ناز به دیوان کردن