لغت نامه دهخدا
دورنظر. [ ن َ ظَ ] ( ص مرکب ) شیئان. ( منتهی الارب ). دورنگر. دوربین. دوراندیش. مآل اندیش:
به دیده خرد زودیاب دورنظر
همی ببیند مغز اندر استخوان سخن.سوزنی.
دورنظر. [ ن َ ظَ ] ( ص مرکب ) شیئان. ( منتهی الارب ). دورنگر. دوربین. دوراندیش. مآل اندیش:
به دیده خرد زودیاب دورنظر
همی ببیند مغز اندر استخوان سخن.سوزنی.
شیئان. دور نگر.
💡 از دور نظر کن و مرو پیش که شمع هر چند که نور مینماید، نار است
💡 الهی ای دور نظر وای نیکو حضر و ای نیکو کار نیک منظر، ای دلیل هر برگشته، و ای راهنمای هر سر گشته،ای چاره ساز هر بیچاره و ای آرندهٔ هر آواره، ای جامع هر پراکنده و ای رافع هر افتاده دست ما گیر ای بخشنده بخشاینده.
💡 از دور نظر کن و مرو پیش که شمع هرچند که نور مینماید نار است
💡 می گذشتی و من از دور نظر می کردم خاک پایت همه بر تارک سر می کردم