لغت نامه دهخدا
دم زن. [ دَ زَ ] ( نف مرکب ) دم زننده. نفس زننده. که نفس بکشد. ( یادداشت مؤلف ):
منت نهنگ دم زن دریای مردمی است
در مردمی ندارد دریای تو نهنگ.سوزنی.و رجوع به دم زدن شود.
دم زن. [ دَ زَ ] ( نف مرکب ) دم زننده. نفس زننده. که نفس بکشد. ( یادداشت مؤلف ):
منت نهنگ دم زن دریای مردمی است
در مردمی ندارد دریای تو نهنگ.سوزنی.و رجوع به دم زدن شود.
دم زننده. که نفس بکشد.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 باشد نگاه تیز تو از تیغ تیزتر هر دم زنی به پیکرم از هر نگاه تیغ
💡 از او دم زن در اینجاگه فنا گرد اگر هستی چو او مر صاحب درد
💡 گر تو خواهی کز طریقت دم زنی پای باید بر سر عالم زنی
💡 از او دم زن که او جان و دل تست حقیقت وصل کل زو حاصل تست
💡 بقراط را ز شرم، تو چون دم زنی ز طبّ در خاک نبض مرده درآید به اضطراب
💡 اگر هر دم زنی صد تیغ بر ما بریدن از تو نتوانیم قطعا