لغت نامه دهخدا
دلگشاده. [ دِ گ ُ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) گشاده دل. خوشحال و بافرح. خندان:
سپاه و سپهبد پیاده شدند
میان بسته و دل گشاده شدند.فردوسی. || جوانمرد و دارای بخشش:
بر دل گشاده مرد نگیرد زمانه تنگ
نهمار این سخن ز بزرگان شنوده ایم.قاآنی.
دلگشاده. [ دِ گ ُ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) گشاده دل. خوشحال و بافرح. خندان:
سپاه و سپهبد پیاده شدند
میان بسته و دل گشاده شدند.فردوسی. || جوانمرد و دارای بخشش:
بر دل گشاده مرد نگیرد زمانه تنگ
نهمار این سخن ز بزرگان شنوده ایم.قاآنی.
گشاده دل. خوشحال و با فرح.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بیدل تو اندکی گره دل گشاده کن کاین نوغزل چهصنعت اسرار داشتهست
💡 بر دل گشاده مرد نگیرد زمانه تنگ نهمار این سخن ز بزرگان شنوده ایم
💡 مرا که با دل شب راز در میان دارم چه دل گشاده شود صائب از سفیده صبح؟
💡 دل گشاده من صائب آرمیده بود درین خرابه اگر آسمان فرود آید
💡 چنین که بر هدف دل گشاده ای زه و شست زمانه حکم قضا می نهد کمان ترا
💡 نشد ز گوشه ابروی او گشاده دلم چه دل گشاده شود از هلال عید مرا؟