لغت نامه دهخدا
دعوی گر. [ دَع ْ گ َ ] ( ص مرکب ) مدعی. ادعا کننده. ( ناظم الاطباء ):
جست دعوی گر مخالف گوی
زیرک سخت چشم حجت جوی.میرخسرو ( از آنندراج ).|| دادخواه. ( ناظم الاطباء ).
دعوی گر. [ دَع ْ گ َ ] ( ص مرکب ) مدعی. ادعا کننده. ( ناظم الاطباء ):
جست دعوی گر مخالف گوی
زیرک سخت چشم حجت جوی.میرخسرو ( از آنندراج ).|| دادخواه. ( ناظم الاطباء ).
مدعی. ادعا کننده.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 یک طرف فریادی دعوی گری یک طرف شاهنشه گردون فری
💡 شاعری منقطع کند نورت خاصه دعوی گری درین صورت
💡 پس گفت در این معنی نه کفر نه دین اولی برتر شو ازین دعوی گر سوختهٔ مایی
💡 دعوی گر جاهل، به بغل دشمن خود داشت افعی به گریبان، ز رگ گردن خود داشت
💡 ز دعوی گر کله داری سنایی را کلاهی نه ز معنی گر زیان بینی عبارت را کفارت کن
💡 کار مردان به خود مبند به زور دل به دعوی گری مکن مغرور