لغت نامه دهخدا
درخشی. [ دُ / دَ رَ ]( ص نسبی ) منسوب به درخش. روشن. تابناک:
ستمدیده را دادبخشی کنم
شب تیرگان را درخشی کنم.نظامی.|| ( اِ ) طلوع آفتاب. ( ناظم الاطباء ).
درخشی. [ دُ / دَ رَ ]( ص نسبی ) منسوب به درخش. روشن. تابناک:
ستمدیده را دادبخشی کنم
شب تیرگان را درخشی کنم.نظامی.|| ( اِ ) طلوع آفتاب. ( ناظم الاطباء ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 درخشی شمع راه ماکن از خود تو خود ما را شو و مارا کن از خود
💡 تنگنا فیلمی به کارگردانی و نویسندگی علی درخشی محصول سال ۱۳۷۴ است.
💡 با رخی غیرت مه لیک به هنگام خسوف خنده بر لب چو درخشی که جهد ز ابر سیاه
💡 به هر سحر که درخشی خروس جان گوید بیا که جان و جهانی، برو که سلطانی
💡 از میان ابر هر ساعت درخشی برجهد وز هراس خود برآرد رعد، افغان و نفیر
💡 «جرم ستاره چیست؟ درخشی ز خاطرم شکل سپهر چیست؟ ترنجی ز منبرم»