در جنبیدن
مترادفها
تکان خوردن، جنبیدن
متضادها
ایستادن، سکون یافتن
لغت نامه دهخدا
درجنبیدن. [ دَ جُم ْ دَ ] ( مص مرکب ) جنبیدن. از جای رفتن. حرکت کردن:
لشکر شادبهر درجنبید
نای روئین و کوس بغرنبید.عنصری.رجوع به جنبیدن شود.
فرهنگ فارسی
جنبیدن از جای رفتن حرکت کردن
جمله سازی با در جنبیدن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 ز جای خود چو در جنبیدن آمد ملایک ز آسمانش دیدن آمد