لغت نامه دهخدا
خون چکیدن. [ چ َ / چ ِ دَ ] ( مص مرکب ) چکیدن خون. قطره قطره فرو ریختن خون:
زنهار که خون می چکد از گفته سعدی
هر ک اینهمه نشتر بخورد خون بچکاند.سعدی.
خون چکیدن. [ چ َ / چ ِ دَ ] ( مص مرکب ) چکیدن خون. قطره قطره فرو ریختن خون:
زنهار که خون می چکد از گفته سعدی
هر ک اینهمه نشتر بخورد خون بچکاند.سعدی.
چکیدن خون قطره قطره فرو ریختن خون
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 هزار چشمهٔ روشن، هزار برکهٔ پاک بهای یک رگ و یکقطره خون چکیدن نیست
💡 به پهلوی او دل طپیدن گرفت ز رخسار او خون چکیدن گرفت