خوش مجلس

لغت نامه دهخدا

خوش مجلس. [ خوَش ْ / خُش ْ م َ ل ِ ]( ص مرکب ) خوش محضر. خوش معاشرت. خوش نشست و برخاست.

فرهنگ فارسی

خوش محضر خوش معاشرت

جمله سازی با خوش مجلس

ای نور دیدهٔ ما خوش مجلسی بیارا می گو خوشی خدا را صلوات بر محمد
مجلس عشقست و رندان مست و ساقی در حضور این چنین خوش مجلسی از صحبت جم خوشتر است
ما درین دور قمر خوش مجلسی آراستیم جام می در دور و ما سرمست این دوران ماست
با چنگ و عود و ارغنون آیم بمیخانه درون آرایم از معشوق و می خوش مجلس شاهانه را
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم
روزگار
روزگار
دارک
دارک
کیری
کیری
فال امروز
فال امروز