خودگو

لغت نامه دهخدا

خودگو. [ خوَدْ / خُدْ] ( نف مرکب ) آنکه از خود مدح و تحسین کند. آنکه همیشه از محاسن و فضایل خود سخن گوید. || آنکه بدون آنکه دیگری به او بگوید کلامی بر زبان راند.

فرهنگ فارسی

آنکه از خود مدح و تحسین کند آنکه همیشه از محاسن و فضایل خود سخن گوید.

جمله سازی با خودگو

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 هان شرم مکن ثنای خودگو گوباش حسود در تبسم

💡 تو را نادیده اینها شد خیالش چو بیند چون بود خودگوی حالش

💡 میلی سگ او مگوی خود را خودگو که ز خویشتن که گوید؟

💡 عمری که دو اسبه ره سپار است خودگو، که به وی چه اعتبار است؟

💡 کنون که خودتوبه ما کرده ای ستم خودگو رواست یا نه اگر از تودر دل آرم شک