خوب چهره

لغت نامه دهخدا

خوب چهره. [ چ ِ رَ / رِ ] ( ص مرکب ) خوبروی. خوش سیما. خوش صورت:
چو کشته شد آن خوب چهره سوار
ز گردان بگردش هزاران هزار.دقیقی.چو آمد بنزدیک کاوس شاه
دل آرای وآن خوبچهره سپاه.فردوسی.چو آن خوبچهره ز خیمه براه
بدید آن رخ پهلوان سپاه.فردوسی.بسی خوبچهره بتان طراز
گرانمایه اسبان و هر گونه ساز.فردوسی.گر دوستدار مایی ای ترک خوبچهره
زین بیش کرد باید با مات خواستاری.منوچهری.گاهی ز درد عشق پس خوبچهرگان
گاهی ز حرص مال پس پادشا شدم.ناصرخسرو.

فرهنگ فارسی

خوبروی خوش سیما

جمله سازی با خوب چهره

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بسی خوب چهره بتان طراز گرانمایه اسپان و هرگونه ساز

💡 سی و دو سال تلاش بی‌وقفه و ارزشمند وی در عرصه چهره‌پردازی و تربیت شاگردان فراوانی اشاره کرد که بسیاری از آن‌ها هم‌اکنون جزو طراحان خوب چهره‌پردازی ایران هستند

💡 چو این خوب چهره به مردی رسد به گاه دلیری و گردی رسد

💡 بگفتا یافتم زین کار بهره که دارد زشت باد این خوب چهره

💡 چرا این چنین روی و بالا و برز برنجانی ای خوب چهره به گرز

💡 رخ خوب چهره چو گل برشکفت همان مادر دختر اندر نهفت

کونی یعنی چه؟
کونی یعنی چه؟
ساسات یعنی چه؟
ساسات یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز