لغت نامه دهخدا
خنک جان. [ خ ُ ن ُ ] ( ص مرکب ) مرد بی عشق. || کسی که انتقام از کسی کشد. ( برهان قاطع ) ( ناظم الاطباء ). || پاکدامن. ( ناظم الاطباء ).
خنک جان. [ خ ُ ن ُ ] ( ص مرکب ) مرد بی عشق. || کسی که انتقام از کسی کشد. ( برهان قاطع ) ( ناظم الاطباء ). || پاکدامن. ( ناظم الاطباء ).
( صفت ) ۱ - بی عشق. ۲ - کسی که از دیگری انتقام کشد. ۳ - پاکدامن ٠
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ناله ئی زان دود پیچان شد بلند ای خنک جانی که گردد درد مند
💡 همه روز خسرو پی وصل تاخت خنک جان آن کس که با هجر ساخت
💡 ای خنک جانی که عیب خویش دید هر که عیبی گفت آن بر خود خرید
💡 شکمخواره خاکا، خنک جان تو که جان جهانی است مهمان تو
💡 که وقت سمندر ز ما خوشتر است خنک جان آن کس که بر آذر است