لغت نامه دهخدا
خلوت دوست. [ خ َل ْ وَ ] ( ص مرکب ) مایل به انزوا و عزلت. ( ناظم الاطباء ). عزلت گزین. آنکه علاقه مند به انزوا و عزلت است. منزوی.
خلوت دوست. [ خ َل ْ وَ ] ( ص مرکب ) مایل به انزوا و عزلت. ( ناظم الاطباء ). عزلت گزین. آنکه علاقه مند به انزوا و عزلت است. منزوی.
مایل بانزوا و عزلت عزلت گزین
💡 و گفت: هیچ چیز ندیدم رساننده تر به اخلاص از خلوت، که هر که خلوت گرفت جز خدای هیچ نبیند، و هرکه خلوت دوست دارد تعلق گیرد. به عمود اخلاص، و دست زند بر رکنی از ارکان صدق.
💡 درون، ز غیر بپرداز و ساز، خلوت دوست که اوست، مغز حقیقت، برون از همه پوست
💡 دلم شکفت که از میل طبع خلوت دوست سبب نزول تو شد خانهٔ محقر دل
💡 چو نیست بار مرا در وصال خلوت دوست به کام دشمن بدگو به کوی او چه کنم
💡 شب معراج که بهر قدمت خلوت دوست همچو فردوس برین گشت مزین بحلل
💡 نتوان گفت زمینست و سما خلوت دوست خلوت سلطنت اوست سرای دل من