لغت نامه دهخدا
خرطال. [ خ َ ] ( ع اِ ) دوسر و آن دانه ای است که در میان گندم روید. هرطمان. قرطمان. جافوز. زُن. ( یادداشت بخط مؤلف ). تخمی است دوائی و آن در میان گندم روید و طبیعت آن معتدل است. ( برهان قاطع ).
خرطال. [ خ َ ] ( ع اِ ) قنطار. ( ناظم الاطباء ) ( انجمن آرای ناصری ) ( آنندراج ) ( از ناظم الاطباء ):
دو بدره زر بگرفتم بفتح مارائین
بفتح رومیه صد بدره گیرم و خرطال.غضائری.
خرطال. [ خ َ ] ( اِخ ) نام موضعی است. ( از منتهی الارب ) ( از آنندراج ).