لغت نامه دهخدا
خردم. [ خ َ دُ ] ( اِ مرکب ) دم خر. دنب خر. ( یادداشت بخط مؤلف ):
گنده و قلتبان و دون و پلید
ریش خردم و جمله تنْش کلخچ.عماره مروزی.
خردم. [ خ َ دُ ] ( اِ مرکب ) دم خر. دنب خر. ( یادداشت بخط مؤلف ):
گنده و قلتبان و دون و پلید
ریش خردم و جمله تنْش کلخچ.عماره مروزی.
دم خر دنب خر
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 زهر سخن در بازیچه ای فراز کنم بزاده خردم چشم هزل بین مگشای
💡 گر پسندی خردم در حرم حسن قبول در سجود تو فراموش کند پیشانی
💡 ز کمان فکر هر گه بکشم خدنگ برهان چو فلک ز قامت خود خردم کند کمانی
💡 مرا جوان خرد و پیر بخت بگزیدی بنام تو خردم پیر گشت و بخت جوان
💡 تا دیده برخسار تو بینا شده است جان و خردم ز دیده شیدا شده است
💡 یکباره زعقل و خردم دل بگرفت وز خیر و شر و نیک و بدم دل بگرفت