لغت نامه دهخدا
خدمتگار. [ خ ِ م َ ] ( اِ مرکب ) رجوع به خدمتکار شود.
خدمتگار. [ خ ِ م َ ] ( اِ مرکب ) رجوع به خدمتکار شود.
( صفت ) آنکه در خان. کسی کار و خدمت کند نوکر چاکر.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ز نسلِ پاکِ فرّخزاد و او را چو فرّخزاد خدمت خدمتگار بیمر
💡 جز پریشانی زلف او نصیب من نشد عمرها چون شانه خدمتگار آن گیسو شدم
💡 اگر در خدمتت عمری کمر بستم همینم بس که گاهی بر زبان آری که خدمتگار دیرینم
💡 تا صبح دمد آمده با خدمتگاران تا شام شود در شده با روزه گشایان
💡 نصرت و فتح و ظفر بخت و سعادت یار تو روز و شب اقبال و دولت هست خدمتگار تو