خبرجوی

مترادف‌ها

پرس‌وجوگر، جویای خبر، کنجکاو

لغت نامه دهخدا

خبرجوی. [ خ َ ب َ ] ( نف مرکب ) آنکه کسب خبر کند. جوینده خبر. رجوع به خبرجو شود.
مغز نظامی که خبرجوی تست
زنده دل از غالیه بوی تست.نظامی.

جمله سازی با خبرجوی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 پیش تو حاضر نشسته روبرو تو خبرجویان که آخر گو و گو

💡 چندان بگریست کان خبرگوی از موجب گریه شد خبرجوی

💡 شدم آهسته پیش او خبرجوی که حالت چیست آخر حال برگوی

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران