حلوب
مترادفها
پرشیر، شیرده
لغت نامه دهخدا
حلوب. [ ح َ ] ( ع ص ) شتر شیرده. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). اشر دوشا. ( از مهذب الاسماء ). شتر دوشیدنی. شتر ماده دوشیدنی. ناقه دوشیدنی. || هاجرة حلوب؛ نیم روز گرم روان کننده خوی از تن. || مرد دوشنده. ( از منتهی الارب ) ( آنندراج ).
فرهنگ فارسی
شتر شیرده
جمله سازی با حلوب
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 قضای معدلت این، چو در صباح سموم شراب مکرمت آن، چو در سراب حلوب