حتش
لغت نامه دهخدا
حتش. [ ح َ ت َ ] ( اِخ ) موضعی است به سمرقند. و از آنجاست، احمدبن محمدبن عبدالجلیل حتشی. ( تاج العروس ) ( منتهی الارب ).
حتش. [ ح َ ] ( ع مص ) حتش قوم؛ گرد آمدن آنان. آماده گشتن آنان. || پیوسته نگریستن در چیز. || برانگیخته شدن به نشاط. ( منتهی الارب ).
فرهنگ فارسی
حتش قوم: گرد آمدن آنان
جمله سازی با حتش
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 گوید عطارد مد حتش، این است دایم حرفتش آری زمغز حکمتش، پر شد عطارد را قلم