جگرخسته
لغت نامه دهخدا
جگرخسته. [ ج ِ گ َ خ َ ت َ / ت ِ ] ( ص مرکب ) مجروح جگر. صاحب جگر سوزناک و دردناک:
نخستین جگر خسته اومنم
که پردرد از اویست جان و تنم.فردوسی.همه شهر ایران کمربسته اند
ز خون سیاوش جگرخسته اند.فردوسی.گشاد آن نگارجگرخسته راز
نهاده بدو گوش گردن فراز.فردوسی.همه پیش کاوس شاه آمدند
جگرخسته و عذرخواه آمدند.فردوسی.کُرد چون دید کان جگرخسته
شد ز بی دیده ٔ( گی ) نظربسته.نظامی.
فرهنگ عمید
دل ریش، غمگین، ناراحت.
فرهنگ فارسی
مجروح جگر صاحب جگر سوزناک و دردناک
جمله سازی با جگرخسته
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 داد از صف عشاق جگرخسته برآمد هرگه سخن از صف زده مژگان تو کردم
💡 فرهاد جگرخسته و دلجویی شیرین شیرین و جگرکاوی فرهاد و دگر هیچ
💡 حال من مجروح جگرخسته چه دانی جانا چو نداری خبر از درد جدائی
💡 شد پاره حلق اصغر بی شیر و تازه گشت زخم دل حسین جگرخسته از درون
💡 بتلخ وشور رسانیدکارخود بکنار بماند کان جگرخسته بادلی خونین