جهانجوی

لغت نامه دهخدا

جهانجوی. [ ج َ ] ( نف مرکب ) جهانجو:
جهانجوی اگر کشته گردد بنام
به از زنده دشمن بدو شادکام.فردوسی.ز هر شهر فرزانه و رای زن
بنزد جهانجوی گشت انجمن.فردوسی.جهانجوی کیخسرو تاجور
نشسته بر آن تخت و بسته کمر.فردوسی.

فرهنگ فارسی

جهانخو
( جهانجو ی ) ( صفت ) ۱- جویند. عالم طالب جهان. ۲- پادشاه بزرگ سلطان کشور گشا.

جمله سازی با جهانجوی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 نبیره جهانجوی گرگین منم هم آن آتش تیز برزین منم

💡 جهانجوی دستور را پیش خواند سخن هرچه بشنید با او براند

💡 جهانجوی بگذشت بر هیرمند جوانی سرافراز و اسپی بلند

💡 همان مادرش نیز با او به جای جهانجوی فرزند را رهنمای

💡 فرستاد زی نامور شهریار جهانجوی شد بر تکاور سوار

💡 چه شد پیش شه دید شیروی را همی گفت شاه جهانجوی را

نیلی یعنی چه؟
نیلی یعنی چه؟
گاییدن یعنی چه؟
گاییدن یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز