جمیلی

لغت نامه دهخدا

جمیلی. [ ج َ ] ( اِخ ) ابراهیم بن محمدبن عمربن یحیی بن حسین علوی، مکنی به ابوطاهر. از محدثان است. وی در درب جمیل بغداد اقامت گزید. او از ابوالفضل محمدبن عبداﷲبن مطلب شیبانی روایت کند و از وی خطیب ابوبکرروایت دارد. در بابل بسال 469 هَ. ق. متولد شد و در بغداد در ماه صفر سال 446 درگذشت. ( لباب الانساب ).
جمیلی. [ ج َ ] ( اِخ ) اسحاق نیشابوری بن عمر. شاعری است طرفه گوی. ( منتهی الارب ).
جمیلی. [ ج َ ] ( اِخ ) عبیداﷲبن یعقوب بن اسحاق بن ابراهیم بن محمدبن جمیل اصفهانی. از محدثان است. وی از جد خود اسحاق روایت دارد و از او ابوبکربن مردویه روایت کند. او در شعبان سال 386 هَ. ق. درگذشت. ( لباب الانساب ).
جمیلی. [ ج َ ] ( اِخ ) محمدبن محمدبن جمیل، مکنی به ابوسعید. از محدثان است. وی بسمرقند اقامت کرد و از ابوبکر محمدبن عیسی طرسوس روایت نمود و ازاو عبداﷲبن عزیز محتسب روایت دارد. ( لباب الانساب ).

جمله سازی با جمیلی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 آنکه حسن خوبرویان پرتوی از حسن اوست هر جمیلی می دهد از وی نشان پیداست کیست

💡 تو وکیلی و کفیلی، تو جلیلی و جمیلی بجز از عجز نباشد صفت قاسم مسکین

💡 آن جمیلی کز کمال حسن خط وجه او عاشقان شوریده اند، بنمود رو از رای من

💡 هر کس که چو شبنم شده حیران جمیلی در رفتنش از خویش چه حاجت به دلیلی

💡 هر جمیلی از جمالش بادهٔ دارد دگر باده‌های گونه‌گون زان حُسنِ یکتا می‌کشم

گولاخ یعنی چه؟
گولاخ یعنی چه؟
مفتوح یعنی چه؟
مفتوح یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز