لغت نامه دهخدا
جان داور. [ وَ ] ( ص مرکب ) داور جان. دادرس جان. آنکه داد جان خواهد:
گویمت کامروز جانم رفت دوشی بر زنی
چون توئی جان داور جان حال جان چون بشنوی.خاقانی ( دیوان چ سجادی ص 296 ).رجوع به جان شود.
جان داور. [ وَ ] ( ص مرکب ) داور جان. دادرس جان. آنکه داد جان خواهد:
گویمت کامروز جانم رفت دوشی بر زنی
چون توئی جان داور جان حال جان چون بشنوی.خاقانی ( دیوان چ سجادی ص 296 ).رجوع به جان شود.
داور جان
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 گویمت کامروز جانم رفت زودش برزنی چون توئی جان داور ای جان حال جان چون نشنوی
💡 بیداد تو رسید به جان داوری کجاست تا پیش او ز غصه خود ماجرا برم
💡 کنون قاآنیا ختم ثنا به به دارای جان داور دعا به
💡 به جانی کزو جانور شد نبات به جان داوری کارد از غم نجات