لغت نامه دهخدا
تیره روزی. [ رَ / رِ ] ( حامص مرکب ) بدبختی. ادبار. تیره بختی. || عیاری و مکاری. ( غیاث اللغات )( آنندراج ). رجوع به تیره و دیگر ترکیبهای آن شود.
تیره روزی. [ رَ / رِ ] ( حامص مرکب ) بدبختی. ادبار. تیره بختی. || عیاری و مکاری. ( غیاث اللغات )( آنندراج ). رجوع به تیره و دیگر ترکیبهای آن شود.
سیاه روزی بدبختی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 می درد از تیره روزی پردهٔ ناموس عشق شعله در شب خویشتن را بیشتر رسوا کند
💡 سرمه های تیره روزی حیف تأثیری نداشت دیده بختم بعیب خویشتن بینا نشد
💡 صباح وصل به بختم اثر چه خواهدکرد؟ به تیره روزی شامم سحر چه خواهد کرد؟
💡 همه ذخیره شبهای تیره روزی رفت چو شمع سوخته شد مغز استخوان بی تو
💡 نبخشد دل فروغی تیره روزی های بختم را سواد زلف او چون من شب تاری نمی دارد
💡 مکن شماتت و شادی، ز تیره روزی دشمن که لشکری شکند گه ز گرد لشکر دیگر