لغت نامه دهخدا
تن گداز. [ ت َ گ ُ ] ( نف مرکب ) ( از: تن + گداز، گدازنده ) گدازنده تن. لاغرکننده. ( از فرهنگ فارسی معین ):
عمر کاهد تن گدازد دور چرخ
اینْت چرخ تن گداز عمرکاه.خاقانی.
تن گداز. [ ت َ گ ُ ] ( نف مرکب ) ( از: تن + گداز، گدازنده ) گدازنده تن. لاغرکننده. ( از فرهنگ فارسی معین ):
عمر کاهد تن گدازد دور چرخ
اینْت چرخ تن گداز عمرکاه.خاقانی.
( صفت ) گدازند. تن لاغر کننده.
از تن گداز گذارنده. گدازنده تن لاغر کننده.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 دید سی مرغ خرف را مانده باز بال و پرنه، جان شده، در تن گداز
💡 چرا اشک ریزی شبان تا سحر چرا تن گدازی ز پا تا به سر
💡 همه دلفریب و همه تن گداز همه چشم غمزه، همه غمزه ناز
💡 بر سینها گماشته زو بین تن گداز بر فرقها گذاشته شمشیر جان ستان
💡 سپاهی ابا نیزه ی تن گداز به رزمش چو گرگان دهن کرده باز
💡 برین سان تن گدازی دل نوازی خوش آوازی سرافرازی بنازی