لغت نامه دهخدا
تن مرده. [ ت َ م ُ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) مرده تن. بی جان. بی روح:
سوزنده و تن مرده تر از شمع به مجلس
لرزنده و نالنده تر از تیر به پرتاب.خاقانی.رجوع به تن شود.
تن مرده. [ ت َ م ُ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) مرده تن. بی جان. بی روح:
سوزنده و تن مرده تر از شمع به مجلس
لرزنده و نالنده تر از تیر به پرتاب.خاقانی.رجوع به تن شود.
مرده تن. بی جان
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 سزد که جان به تن مرده چون مسیح دمد کسی به خوبی لعل لبش ندارد حرف
💡 وگر آن ناطق کلی زبان نطق بگشادی تن مرده شدی گویا دل الکن بخندیدی
💡 کمال فیض نگه کن که در تن مرده از و طبیعت آب حیات یافته سم
💡 ساعتی کز درم آن سرو روان بازآمد راست گویی به تن مرده روان بازآمد
💡 شاد باش ای دل سرگشته که جان باز آید بار دیگر به تن مرده روان باز آید