لغت نامه دهخدا
تن تنها. [ ت َ ن ِ ت َ ] ( ترکیب وصفی،ق مرکب ) واحد. ( آنندراج ). یکتا و منفرد و یگانه. ( ناظم الاطباء ):
اگر دو یار موافق زبان یکی سازند
فلک چه یک تن تنها چه می تواند کرد.صائب ( از آنندراج ) ( بهار عجم ).
تن تنها. [ ت َ ن ِ ت َ ] ( ترکیب وصفی،ق مرکب ) واحد. ( آنندراج ). یکتا و منفرد و یگانه. ( ناظم الاطباء ):
اگر دو یار موافق زبان یکی سازند
فلک چه یک تن تنها چه می تواند کرد.صائب ( از آنندراج ) ( بهار عجم ).
یکتا و منفرد و یگانه
💡 باده وحدت تنی را نیست اندر خورد جام جام وحدت گر زنم من با تن تنها زنم
💡 جور این قدر به یک تن تنها نمیشود گویی اگر که میشود حاشا نمیشود
💡 هر دم از کوی تو خواهم من شیدا بروم جان سپارم به سگانت تن تنها بروم
💡 به حلقهحلقهٔ زلفت دلم گرفتار است برای یک تن تنها که دید زندانها
💡 با تن تنها مسخر می کند آفاق را نیست از انجم چو شب محتاج لشکر آفتاب
💡 خسروان ملک گرفتند به نیروی سیاه شاعران فتح جهان با تن تنها کردند