لغت نامه دهخدا
تلفم. [ ت َ ل َف ْ ف ُ ] ( ع مص ) روی بند بستن زن. || عمامه بستن مرد بردهان بشکل نقاب چنانکه تا به نوک بینی رسد. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ).
تلفم. [ ت َ ل َف ْ ف ُ ] ( ع مص ) روی بند بستن زن. || عمامه بستن مرد بردهان بشکل نقاب چنانکه تا به نوک بینی رسد. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 از فراقت تلفم گشته خیالت علفم که دلم را شکمی شد ز تو پرجوع بقر
💡 هم مگر فضل خداوند شود شامل حال ورنه هر کس نگرم بسته کمر بر تلفم