لغت نامه دهخدا
تسلخ. [ ت َ س َل ْ ل ُ ] ( ع مص ) خراشیده شدن پوست از بیماری و جز آن. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). || انسلاخ. ( اقرب الموارد ) ( المنجد ). رجوع به انسلاخ شود.
تسلخ. [ ت َ س َل ْ ل ُ ] ( ع مص ) خراشیده شدن پوست از بیماری و جز آن. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). || انسلاخ. ( اقرب الموارد ) ( المنجد ). رجوع به انسلاخ شود.
خراشیده شدن پوست از بیماری و جز آن انسلاخ
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 فرشتگان گفتند: يا اءهون الاءنبياء موتا كيف و جدت الموت ؟قال: كشاة تسلخ و هى حية. (يعنى: اى آنكه در ميان پيامبران آسانترين مرگرا داشته اى ! مرگ را چگونه يافتى ؟ گفت: همچون گوسفندى كه پوست از (بدن ) آنبر كنند در حالى كه زنده باشد).