لغت نامه دهخدا
تدبیرساز. [ ت َ ] ( نف مرکب ) مدبِّر. چاره جو. متفکر. عاقبت اندیش:
ندید او همی مردم رای ساز
رسیدش به تدبیرسازان نیاز.فردوسی.سقراط هفت سیر نهاد این را
تدبیرساز و کارکن و رهبر.ناصرخسرو.
تدبیرساز. [ ت َ ] ( نف مرکب ) مدبِّر. چاره جو. متفکر. عاقبت اندیش:
ندید او همی مردم رای ساز
رسیدش به تدبیرسازان نیاز.فردوسی.سقراط هفت سیر نهاد این را
تدبیرساز و کارکن و رهبر.ناصرخسرو.
مدبر چاره جو متفکر عاقبت اندیش ٠
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 روز و شب تدبیر ساز توست سعد مشتری دشمنت را نحس کیوان بس بود تدبیرگر
💡 عیش را تدبیر ساز و لهو را هنجار کن عندلیب خفته را از خواب خوش بیدار کن
💡 پس آنگه بدو گفت تدبیر ساز برو خواجه کاینها ندانند راز