لغت نامه دهخدا
تاریک جوی. ( نف مرکب ) ظلمت طلب. بیراهه رو. منحرف. کجرو:
بپرسید کار پرستش بچیست
بنیکی یزدان گراینده کیست
چنین داد پاسخ که تاریک جوی
روان اندرآرد بباریک موی.فردوسی ( شاهنامه چ بروخیم ج 8 ص 2539 ).
تاریک جوی. ( نف مرکب ) ظلمت طلب. بیراهه رو. منحرف. کجرو:
بپرسید کار پرستش بچیست
بنیکی یزدان گراینده کیست
چنین داد پاسخ که تاریک جوی
روان اندرآرد بباریک موی.فردوسی ( شاهنامه چ بروخیم ج 8 ص 2539 ).
( تاریک جو ی ) ( صفت ) ۱- ظلمت طلب. ۲- بیراهه رو منحرف کجرو.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 به پیش اندر افکند و پویان برفت بر آن ریگ تاریک جویان برفت
💡 در شب تاریک جوی آن روز را پیش کن آن عقل ظلمتسوز را