بیرون شو
مترادفها
برو بیرون، خارج شو
لغت نامه دهخدا
بیرون شو. [ ش َ / شُو ] ( اِ مرکب ) برونشو. برون شد. بیرون شد. مخرج. دررو. مخلص. علاج. چاره. رهایی:
یک جرعه می کهن ز ملکی نو به
وز هرچه نه می طریق بیرون شو به.خیام.کرد کارش را کسی، بیرون شوی
در درون ره دادش و بستدجوی. عطار ( منطق الطیر ص 204 ).دیده ام در خون دل شد ز آرزوی روی تو
نیستش بیرون شوی دیگر کنون گو می گِری.جرفادقانی.و شما متحیر مانده و هیچ بیرون شوی نمی بینید. ( کتاب المعارف ). رجوع به برون شو شود.
فرهنگ فارسی
( اسم ) راه بیرون شدن مخرج محل خروج.
جمله سازی با بیرون شو
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 ازان نور مبارک پرتوی خواه خرد را در سخن بیرون شوی خواه
💡 از این ذرّات بیرون شو تو در راز حقیقت باز بین ز انجام وآغاز
💡 که بیرون شو ز ملکم؟ میستیزی؟ مگر خواهی که خود را خون بریزی؟
💡 تو با جان مرهمی کن ای دل خوش که تا بیرون شوی از عین آتش
💡 منم تو تو منی ای شبلی پاک اگر بیرون شوی از آب و از خاک
💡 یا چو روز رفته بیرون شو ز چشم یا، در آی امشب به آغوش ای پسر
💡 وقتی او متوجه شد که آن مهمان ناخوانده در حال آزار دادن مداوم اعضای خانواده است، با صدای بلند فریاد زد و گفت همین حالا بیرون شو.
💡 در آن فیلم هیجانانگیز و پرکشش، قهرمان داستان پس از کشف حقیقت تلخ، از اتاق تاریک خارج شد و با عصبانیت فریاد زد که همین حالا بیرون شو.
💡 مدیر شرکت با عصبانیت زیاد به کارمند بیمسئولیت دستور داد که تمام وسایلش را جمع کند و برای همیشه از این ساختمان بیرون شو.