لغت نامه دهخدا
بیخ کبر. [ خ ِ ک َ ب َ ] ( اِ مرکب ) عروق الاصف. ( یادداشت بخط مؤلف ).
بیخ کبر. [ خ ِ ک َ ب َ ] ( اِ مرکب ) عروق الاصف. ( یادداشت بخط مؤلف ).
عروق الاصف
💡 و هرگز دیدی که پادشاهی یکی را به جنایتی بگرفت و اندر زندان کرد و اندر خطر آن بود که وی را بردار کنند و نکالی گردانند و وی اندر به تفاخر و کبر مشغول شود و همه خلق دنیا اندر زندان پادشاه عالم اند و جنایت بسیار دارند و عاقبت نمی شناسند. چه جای کبر و بخر بود با چنین حال؟ هر که خود را چنین بشناخت این معرفت مسهل وی باشد که بیخ کبر به کلیت از باطن وی بکند و هیچ کس را از خود ناکس تر نبیند، بلکه خواهد که خاکی بودی یا مرغی بودی یا جمادی بودی و اندر این خطر نبودی.