بی نور
مترادفها
تاریک، کدر، کمنور
متضادها
روشن، پر نور
لغت نامه دهخدا
بی نور. ( ص مرکب ) ( از: بی + نور ) بی فروغ. ( آنندراج ). بدون روشنی. ( ناظم الاطباء ). که نور ندارد:
بسوزد بدوزد دل و دست دانا
به بی خیر خارش به بی نور نارش.ناصرخسرو.این تیره و بی نور تن امروز بجانست
آراسته چون باغ به نیسان و به آذار.ناصرخسرو.خمیده گشت وسست شد آن قامت چو سرو
بی نور ماند و در شب شد آن طلعت هژیر.ناصرخسرو.شمس بی نور و خواجه بی اصل
چند از این دفع گرم و وعده سرد.انوری.شب ندیدی رنگ کان بی نوربود
رنگ چبود مهره کور و کبود.مولوی.- بی نور کردن؛ نور بردن. محو روشنایی کردن. فرونشاندن چراغ و خاموش کردن. ( ناظم الاطباء ).
|| نابینا و کور. ( ناظم الاطباء ). || ( در تداول فارسی زبانان از عامه ) که کاری از دستش برنیاید. که کمک بکسان و دوستان نکند یا نتواند. که فائدتی هیچگاه بر وجود او مترتب نبود. که بر کسان و آشنایان هیچ نوع ثمری نبخشد. ( یادداشت مؤلف ). بی مصرف و بی عرضه. ( فرهنگ عامیانه جمالزاده ).
فرهنگ فارسی
بیفروغ ٠ بدون روشنی ٠ که نور ندارد ٠
فرهنگ اسم ها
اسم: بی نور (دختر) (کردی)
معنی: دیدنی ( نگارش کردی
جمله سازی با بی نور
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 خاطر روشن در فردوس بر رویم گشود قحط یوسف بود تا آیینه ام بی نور بود
💡 چشم ها از سرمه اش بی نور تر بندهٔ مجبور ازو مجبور تر
💡 زنده و تازه این جهان همه زوست ورنه بی نور اوست مرده و پوست
💡 خوشی خاطرم اینست که خورشیدی هست که شود ذره بی نور ز فیضش اختر
💡 از دولت وصل کس مبادا مهجور بی نور حضور دوست دل را چه حضور؟
💡 گر ز خورشید بوم بی نور است از پی ضعف خود، نه از پی اوست