بی خیر
لغت نامه دهخدا
بی خیر. [ خ َ / خ ِ ] ( ص مرکب ) لاطایل. عوق. ( یادداشت بخط مؤلف ). بیهوده. بی فایده که در آن خوبی و نیکی و خیر نیست:
گرچه بی خیر است گیتی مر ترا
زو شود حاصل بدنیا خیریاب.ناصرخسرو.بسوزد بدوزد دل و دست دانا
به بی خیر خارش به بی نور نارش.ناصرخسرو.- قضای بی خیر و برکت؛ بی اثر و نتیجه.
- مرد بی خیر و برکت؛ بی فایده و بی اثر و لاطایل.
رجوع به خیر شود.
فرهنگ فارسی
عوق ٠ بیهوده ٠ بی فایده ٠ که در آن خوبی و نیکی و خیر نیست ٠
جمله سازی با بی خیر
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 و این مثل بدان آوردم تا معلوم گردد که بر تهمت چیرگی نمودن در دنیا بی خیر و منفعت و با وبال و بتبعت است.
💡 بدست مردم بی خیر مال و ملک بود عروس بکر که اندر فراش عنین رفت
💡 ترسم که زکف سبحه نهد زاهد بی خیر در سلسله زلف چلیپای فرامرز
💡 ای که در حسن عمل ز امسال بودی پار به مردم بی خیر را دست عمل بی کار به
💡 نیامد از من خیری و در دلم همه آن که حق پذیرد بی خیر خیر خیر مرا