بی موی

لغت نامه دهخدا

بی موی. ( ص مرکب ) بیمو. آنکه موی ندارد. ( یادداشت مؤلف ): دغسر، اصلع، اعصج؛ مرد بی موی پیش سر. ( منتهی الارب ). صلد؛ سر بی موی. ( منتهی الارب ). || أمرد. بی ریش. ( یادداشت مؤلف ). ساده.

فرهنگ فارسی

بی مو. آنکه موی ندارد. اصلع مرد بیموی پیش سر. امرد. بی ریش.

جمله سازی با بی موی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بی موی تو ای موی میان موی که دید بی روی تو در روی زمین روی کراست

💡 بی موی میانت تن من در شب هجران چون موی میانت شده باریکتر از موی

💡 بی چین طرۀ یار تاتار کم ز یک تار بی موی او به موئی هرگز مخر ختا را

💡 بی موی تونیست موی کس موئی راست بی روی تو روی دگران روی و ریاست

💡 گر کوه را بینی بی موی دوست بینی از مویه همچو مویش از ناله همچو نالش

حاشیه یعنی چه؟
حاشیه یعنی چه؟
اوشاخ یعنی چه؟
اوشاخ یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز