لغت نامه دهخدا
بی محک. [ م َ ح َ ] ( ص مرکب ) ( از:بی + محک ) بی سنگ آزمایش. آزمایش ناشده:
زرّ قلب و زرّ نیکو در عیار
بی محک هرگز ندانی زاعتبار.مولوی.رجوع به محک شود.
بی محک. [ م َ ح َ ] ( ص مرکب ) ( از:بی + محک ) بی سنگ آزمایش. آزمایش ناشده:
زرّ قلب و زرّ نیکو در عیار
بی محک هرگز ندانی زاعتبار.مولوی.رجوع به محک شود.
بی سنگ آزمایش. آزمایش نشده.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 قلب از زر جدا از ایشان شد بی محک قلب و نقد یکسان بد
💡 بی محک ها درین سرای مجاز سره از قلب کی شود ممتاز
💡 زر قلب و زر نیکو در عیار بی محک هرگز ندانی ز اعتبار
💡 شرع بی تقلید میپذرفتهاند بی محک آن نقد را بگرفتهاند