بوذ

لغت نامه دهخدا

بوذ. [ ب َ ] ( ع مص )ستم کردن بر مردم. || محتاج گشتن. || فروتنی نمودن. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ).
بوذ. ( اِخ ) کوهی است به سراندیب که آدم علیه السلام بر وی هبوط کرد. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). بعضی جبل نوذ را که بهند است و گویند آدم بدان جا هبوط کرده است، بوذ ضبط کرده اند. رجوع به راهون شود. ( یادداشت بخط مؤلف ).

فرهنگ فارسی

کوهی است به سراندیب که آدم علیه السلام بر وی هبوط کرد.

جمله سازی با بوذ

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 گر بوذ آینه منظور بتان چشم ما هم مژه‌ کمتر زده است

کس ننه یعنی چه؟
کس ننه یعنی چه؟
گاییدن یعنی چه؟
گاییدن یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز