بو زدن

مترادف‌ها

بو کردن، استشمام کردن

لغت نامه دهخدا

بو زدن. [ زَ دَ ] ( مص مرکب ) بو آمدن از چیزی. و بنفسه، بمعنی بو دادن است. ( از آنندراج ):
ای فاخته ز ناله زن آتش ببوستان
کآن گل امید نیست که بوی وفا زند.امیرخسرو ( از آنندراج ).ببزم شاه نرگس مست رفت و بو زند ترسم
مگر کو خلق شاه هر دو عالم در دهان دارد.امیرخسرو ( از آنندراج ).- بو زدن زخم؛ بوی بد پیدا کردن زخم و آن علامت بد است برای زخم. ( آنندراج ):
گریه کردم داغ طعن دوستداران تازه شد
از شکایت زخم شمشیر زبان بو میزند.اسیر ( ازآنندراج ).

فرهنگ فارسی

بو آمدن از چیزی. و بنفسه بمعنی بو دادن است.

جمله سازی با بو زدن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 درین چمن‌ که دم از رنگ و بو زدن دم تیغست ز سنگ تفرقه چون غنچه خامشی است پناهم

💡 نیست ممکن راهِ شبنم را به رنگ و بو زدن این کشش از عالمِ بالاست مجذوب مرا

💡 نیست ممکن راه شبنم را به رنگ و بو زدن این کشش از عالم بالاست مجذوب مرا

💡 باد ملایم صبحگاهی شروع به بو زدن گل‌های رز در باغچه کرد و عطر دلپذیر آن‌ها تمام فضای خانه را پر از آرامش کرد.

💡 او در حالی که با دقت به اطراف نگاه می‌کرد، شروع به بو زدن میوه‌های تازه در بازار کرد تا از کیفیت آن‌ها مطمئن شود.

💡 وقتی باد ملایم از سمت دریا وزید، شروع به بو زدن نمک و دریا کرد که باعث شد همه گردشگران از آن لحظه بسیار لذت ببرند.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران