بلجه

لغت نامه دهخدا

( بلجة ) بلجة. [ ب َ ج َ ] ( ع اِ ) اِست و دبر، و آن افصح از بلحة بحاء مهمل است. ( از ذیل اقرب الموارد از تاج ). || به معانی بُلجة است. رجوع به بُلجة شود.
بلجة. [ ب ُ ج َ] ( ع اِ ) سپیده صبح. ( منتهی الارب ). انتهای شب هنگام آشکار شدن فجر، گویند: رأیت بلجة الصبح؛ یعنی روشنی صبح را دیدم. ( از اقرب الموارد ). || گشادگی میان دو ابرو. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). || روشن و از آن جمله است که گویند «لیلةالقدر بلجة». ( از منتهی الارب ). بَلجة. و رجوع به بَلجة شود. || آنچه پشت عارض است تا گوش، که مویی بر آن نروید. ( از ذیل اقرب الموارد از لسان ).

جمله سازی با بلجه

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 ز قله ای که نیارد پلنگ کرد گذر بلجه ای که نتابد نهنگ کرد شناه

💡 عبث بلجه عمان چه میرود غواص مگر بدرج عقیقش ندیده لؤلؤ را

💡 گر یک شرر ز آتش خشمش بگاه کین یابد گذر بلجه دریای بیکران

💡 فلک بلجه هستی بعکس فرمانت دو غوطه زد بته عمر جاودان آمد

💡 در عرض اگر بلجه دریا گذر کنند خیل و سپاه او که برونند از شمار

💡 پیرمرد با دقت بسیار زیادی تمام وسایل قدیمی و خاطره‌انگیز خود را درون یک بلجه چوبی کوچک قرار داد تا در سفرهای آینده همراه خود داشته باشد.

💡 در آن اتاق قدیمی، یک بلجه کوچک با نقش و نگارهای بسیار زیبا قرار داشت که گویی از دوران گذشته‌ها و داستان‌های افسانه‌ای به جا مانده بود.

💡 او تمام جواهرات و اشیای قیمتی خود را در یک بلجه فلزی و مقاوم پنهان کرده بود تا از سرقت آن‌ها در طول مدت سفر جلوگیری کند.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران