بغز

لغت نامه دهخدا

بغز. [ ب َ ] ( ع مص ) زدن بچوب دستی و بپا کسی را. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). به پا، یا به عصا زدن کسی را. ( اقرب الموارد ). || نشاط و بازی کردن شتر، یا عام است. ( آنندراج ) ( منتهی الارب ). بغزها باغزها، حرکها محرکها من النشاط. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ). نشاط کردن شتر. ( تاج المصادر بیهقی ).

فرهنگ فارسی

زدن بچوب دستی و بپا کسی را. به پا یا به عصا زدن کسی را. یا نشاط و بازی کردن شتر یا عام است.

جمله سازی با بغز

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 دور باد از تو چشم حادثه دور تا بغز و اندرون همی تازی

💡 من لم يغز و لم يحدث نفسه بغز و مات على شعبة من النفاق مسلمانى كه غزو(جهاد) نكرده باشد، يا لااقل حديث غزو در دلش نداشته باشد اگر بميرد واقعا بر شعبهاى از نفاق مرده.

کونی یعنی چه؟
کونی یعنی چه؟
شور یعنی چه؟
شور یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز