لغت نامه دهخدا
بزاغ. [ ب َزْ زا ] ( ع ص، اِ ) فصاد. ( شرفنامه منیری ). فصدکننده. رگ زن:
قطره خون از او بصد نشتر
برنیارد ز لاغری بزاغ.کمال الدین اسماعیل ( از شرفنامه منیری ).
بزاغ. [ ب َزْ زا ] ( ع ص، اِ ) فصاد. ( شرفنامه منیری ). فصدکننده. رگ زن:
قطره خون از او بصد نشتر
برنیارد ز لاغری بزاغ.کمال الدین اسماعیل ( از شرفنامه منیری ).
فصاد فصد کننده.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بزاغ گفت: چه نسبت سپید را بسیاه ترا بیاری بیگانگان، چه کس طلبید
💡 جهانی را همای فیض او در زیر پر دارد که مینازد بزاغی هدهد روح سلیمانش
💡 نه از انگشت تو بر ماه یکبار دو قوس آمد بزاغ شب پدیدار
💡 شکرین لعل تو چون خال سیه دید بگفت طوطیان گرد من و میل بزاغی دارم
💡 شعرت غذای طوطی روح است ای حسین بشناس قدر طعمه طوطی مده بزاغ