بدندان

لغت نامه دهخدا

بدندان. [ ب ِ دَ ] ( ص مرکب ) صاحب دندان. دندان دار. بادندان:
گرانجانی که گفتی جان نبودش
بدندانی که یک دندان نبودش.نظامی. || لایق و مناسب. ( از برهان قاطع ) ( از آنندراج ) ( ازانجمن آرا ):
لب و دندان ترا سجده برم چون پروین
کز جهان ای مه تابان تو بدندان منی.اثیر اخسیکتی ( از انجمن آرا ).هستند شاهدان شکرلب بعهد تو
لیکن از آن میانه بدندان من تویی.اثیر اخسیکتی ( ازانجمن آرا ).

فرهنگ فارسی

صاحب دندان دنداندار.

جمله سازی با بدندان

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 در عوض از دست دشمنت چه برآمد اینکه ده انگشت خویش بدندان

💡 بلب عقیق و بدندان سهیل را ماند نگار من که بیا کیست لؤلؤ عدنی

💡 شه صوف ماند از رسنالت شگفت بدندان بخیه یقه خود گرفت

💡 اگر از حدیث مجنون سخنی کند محدث بگزند دست حیرت همه عاقلان بدندان

💡 شکند سنگ حبیب اول دندان حبیب که ز دشمن نخورد سنگ بدندان کسی

💡 یکی بدندان پیکان همی کشید از دست یکی بدست همی کند خنجر از حنجر

ساسات یعنی چه؟
ساسات یعنی چه؟
آب پنیر یعنی چه؟
آب پنیر یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز